سایز متن   /

یا رفیق من لا رفیق له

رو به من کرد و گفت: من عاشق کارهای یدی ام . اصلا کارهایی که قرار باشه یک جا بنشینم و فکر کنم به من نمیسازه.

روی زمین چهارزانو نشسته بود وهمینطور که پای راستش را بغل گرفته بود ادامه داد: بیشترین کار ما و در عین حال لذت بخش ترین لحظه ی کار ما موقع افطاره.

هر چند دقیقه یکبار دستش را بالا می آورد و ریش های پرپشت مشکی رنگش را می خاراند.

به چشم هایم زل زد و گفت: میدونی چرا؟

به مژه های بلندش که موقع پلک زدن در چشمانش میرفت نگاه کردم و با لبخندی گفتم: خب معلومه دیگه مشتی.اون موقعست که باید به معتکفین آب و غذا بدین و طبیعیه که سرتون از هر موقع دیگه ای شلوغ تر باشه.

چشم هایش را گرد کرد. ابروهایش را یکی یکی بالا انداخت و گفت: می دونی چیه رفیق.می خوام یه رازی رو بهت بگم که تا حالا به کسی نگفتم.

تا حالا به این اندازه شوق برای شنیدن موضوعی نداشتم. فکر نمی کردم دیگر خادمی هم فوت و فن داشته باشد.

لب بالایی اش را انداخت روی لب پایینی اش.آب دهانش را قورت داد. کمی خودش را به من نزدیک کرد .صدایش را کمی پایین آورد وگفت: ببین موقع افطار هر جوری که شده پارچ آب رو بگیر دستت. این جوری وقتی یه دور عرض مسجد رو میری و میای.

حداقل هر دفعه پنجاه نفر هستند که میگن داداش دستت به ضریح برسه به ما هم یه آبی برسون.

به یکی از ستون های مسجد تکیه داد.لبخندی به نشانه ی رضایت روی لبانش نقش بسته بود. بلند تر جوری که بشنوم گفت: واقعا فکر میکنی از این همه آدم یک نفرشون هم دعاش مستجاب نمیشه گل پسر.

حرفش را تمام کرد و قاه قاه خندید. جوری که تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد.

وقتی می خندید روی گونه هایش چال می افتاد.من هم از خنده ی او خندم گرفته بود و داشتم به این فکر می کردم که من هم عاشق کارهای یدی هستم یا نه…؟

امیرحسین صمیمی آملی

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی