سایز متن   /

چشمانش را بسته بود. انگشتان اشاره ی دستانش را روبروی هم قرار داده بود و بهم نزدیکشان می کرد تا بهم بخورند .به سختی یک جایی  گیر آوردم وکنارش نشستم. متوجه حضورم شد و چشمانش را باز کرد.

شلوار ورزشی مشکی رنگی پوشیده بود که از دو خط پارچه ای سفید و قرمز تشکیل شده بود. از روی شلوار ساق پایش را کمی خاراند و گفت:مشکلی پیش اومده آقا؟

لبخندی زدم و گفتم:نه داداش.فقط یه ربعی میشه بدجوری کلافه ای. چیزی شده؟

سرش را پایین انداخت. نگاهش چند دقیقه ای روی گل های روی تشکش مکث کرد. قطره های اشک دانه دانه روی ملافه اش

می ریختند.

 سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد. سفیدی چشمانش داشتند به سرخی میل می کردند.

فکر نمی کردم جمله ای به این کوتاهی بتواند اینقدر حال و هوایش را عوض کند. دستم را روی شانه اش گذاشتم و محکم فشار دادم.

نفس عمیقی کشید و گفت: نمی دونم توی این دو روز چیکار کردم که خدا داره از خونش این روز آخری می اندازتم بیرون.سرش را پایین انداخت و ادامه داد: نمی دونم شاید دارم تاوان کار های کل سال رو پس میدم.

ملافه ی آبی رنگش که رود پر از آبی رویش نقش بسته بود خیس شده بود. بیشتر از هر موقع دیگر احساس می کردم باید گریه کنم.

در آغوش گرفتمش و آرام در گوشش زمزمه کردم: داداشی…ما خادم ها دیگه باید چی بگیم . محکم فشارش دادم.بوی موهایش را به درون کشیدم.

چند دقیقه ی بعد کمی که آرام تر شد من هم انگشتان اشاره ی دستانم را روبروی هم قرار دادم . اگر بهم می خوردند یعنی خدا من را هم دوست دارد.

چشمانم را بستم و انگشتانم را بهم نزدیک کردم….

امیرحسین صمیمی آملی

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی